|
|
|
|
|
الهی به مستان جام شهود به میخوارگان می لمیزل به عشقی که شد از ازل آشکار به حسنی
که شد عشق را پرده دار گلم ساقر آب انگــور کن *********************************** پ.ن: یه مدت نیستم ، "قرارمان فصل انگور وقتی شراب شدم شما جام بیاورید من جان" |
||
|
|
|
|
|
شاید باور نکنید... ولی آدم هایی هستند که لب چشمه ی آب از تشنگی جان می دهند ! |
||
|
|
|
|
|
قایق چپه شد، شیشه از دست پیرمرد افتاد، ریخت توی آب و مست شدند تمام ماهی ها! دریا ساقی شد، هر کی دو پیک زد و به آخر رسید روزگارِ سر به راهی ها! و سور داد آنشب روی خوانِ تنش، یکی از با مرام سفره ماهی ها! عروسهای دریایی یواشکی نامه های عاشقانه نوشتند! برای نامزدشان توی دفترانه کاهی ها! به حکم مستی و راستی رو شد، عشق دیرپای ماهی قرمزا به اره ماهی ها! گوش ماهیِ خجالتی به روی موجا رفت، و رفت بالا به سلامتیِ روی ماهِ کبوترانه چاهی ها! هشت پای پیر، کف آب ضرب گرفت! و دست توی دست رقصیدند، جلبک ها و سایر جانوران بیخیال و راهی ها! و نیمه شب جفت جفت به لانه ها رفتند، به صیغه ی محرمیتِ عشقم کشید و دلبخواهی ها! --- صبح شد، خورشید دمید و روی آب هویدا شد عامل تمام آن بی نظیر گاهی ها! یک شیشه که روی آن بزرگ نوشته بود:شربت سرفه!گیاهی!تهیه شده از عصاره رازیانه ها و شاهی ها! *************************************************************** شعر بالا از حمید خان تقدیم شده بود به یکی از هزاران بلکه میلیون ها شازده کوچولویی که سیارکشون رو گم کردن چون دیدم تعداد همه ی شازده های بی خانمانی که هنوز حرمت گل را دارند و دغدغه ی چریده شدنش را گفتم بذار به اشتراک بگذارمش ...این آب می تونه برای دل ما هم خوب باشه ...طبعت روان حمید خان چند ضلعی! |
||
|
|
|
|
|
.....وقتی مرگ به ما این همه نزدیک است شاید بد نباشد به معنای حقیقی زندگیمان بیشتر بیاندیشیم.... |
||
|
|
|
|
|
همیشه آدمایی تو زندگیتون پیدا می شن که وقتی به قصد خیر خواهی دستشون را می گیری از پات می گیرن که با سر بخوری زمین ! این آدم ها طراحی شدند که به پیکره ی نیکی صدمه وارد کنند....اما تو تعادلت رو حفظ کن و ادامه بده... این زمستان هم خواهد گذشت و ما با کوله باری از کارماهایمان دوباره متولد خواهیم شد....تا هر کسی در اندوخته اش چه باشد.... |
||
|
|
|
|
|
خدا گفت: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من. عرفان نظرآهاری |
||
|
+
نوشته شده در 91/01/04ساعت 11:14 توسط نسیمه
|
||
|
|
|
|
|
یادم می آید سال گذشته این پست را به دوستان خوب وبلاگی تقدیم کردم و قول دادم اگه عمری بود دوستان بیشتری را برای نوروز سال بعد معرفی کنم ... می خواستم بگویم دوستان خوبی دارم که اسم وبلاگشان در پیوند های وبلاگم هست....دلنوشته هایشان را می خوانم و با اندک بضاعتی همراهیشان می کنم ...با هم می نویسیم با هم می خوانیم با هم می خندیم با هم گریه می کنیم گاه....قلمتان استوار باد ..ممنون که هستید دوستان خوبی هم دارم که اسم وبلاگشان در پیوندهای وبلاگم نیست ولی می خوانمشان ...یواشکی ...به طور نا محسوس! دوستشان دارم دوستان خوب دیگری دارم که ظاهرا خواننده خاموش هستند اما رد نگاهشان بر صفحه وبلاگم جا می ماند وقتی نیستند دل تنگشان هستم ...دوستانی که در سکوت ....سکوت مرا می خوانند ....ممنون از حضور خاموش پر هیاهویتان....باشید ولو خاموش دوستان خوب دیگری دارم که اصلن وبلاگی ندارند ولی من باز هم می خوانمشان حسشان را... نگاهشان را...حضورشان را حتی وقتی نیستند... دوستانی دارم که الان فقط جزو خاطرات من هستند یک روز بودند... امروز در زندگی من شاید حضور فیزیکی ندارند اما اثرشان در زندگی من هنوز برجاست.....می خواستم به آنهایی هم که یک روز بودند با حضوری پررنگ ، کم رنگ شاید بد رنگ حتی .... بگویم که ممنون از بودندتان ....حضور شما روزهای مرا متفاوت کرد همه شما به نوعی آموزگاران زندگی من بودید گیرم یکی بسیارخوش اخلاق بود دیگری قدری کمتر ...مهم درسی بود که دادید.....حضورتان را ارج می نهم ...این روزها عجیب به یاد تک تک شما هستم .... دوستان خوب دیگری دارم که هنوز ندیدمشان ... ولی هر روز انتظار دیدنشان را می کشم می دانم روزی می آیند و دست دوستی می دهند ...من بی قرار دیدنتان هستم هر جا که هستید شاد باشید ... ما انسان ها در زندگی یکدیگر نقش هایی را بازی میکنیم کوتاه یا بلند چه اهمیت دارد مهم کیفیت حضور ماست ... برای شمایی که بهترین نقش را در زندگی من بازی کردید یا بازی خواهید کرد قلبی سرشار از عشق جاودانه و جانی سوخته از آتش خرد لایتناهی آرزو دارم.... نوروز تــــــــــــــــــــــــــــــــان شاده شاده شاد بـــــــــــــــــــاد
|
||
|
|
|
|
|
پروردگارا نه آنچنان مستم که به کوی میگسارانت روانه ام کنی و نه بسیار هشیار که به جرگه ی عالمانت.... این نیمه مست و هشیار را به کوی رندان درگهت فرست و از این آوارگی وارهان.... |
||
|
|
|
|
![]() در حافظه ی آب که جریان داشته باشی می دانی برای زلال بودن باید از سنگریزه وسنگ و صخره و کوه و هر چه نام دیوار برآن می برازد گذشت...تمام سدها روزی به احترام آبهای روان می شکنند..... دیر نیست ...
|
||
|
|
|
|
|
بعضی آدم های زنده از بقیه زنده ترند ! یعنی یکجورهایی با زندگی دست داده اند و زندگی هم به آنها ...من این روزها عجیب دلم می خواهد با دستی زیر چانه بنشینم و زندگی آدمهایی که از من زنده ترند را تماشا کنم . می دوند کار می کنند می پزند با لذت غذا میخورند حرص هم البته می خورند آن هم جزو زندگی کردن است به هر حال اما هستند....درست اینجا ، جایی که من هم هستم هم نه.... برای چیزهای خیلی کوچک خیلی زیاد خوشحال یا ناراحت می شوند ...می خرند می پوشند می روند می آیند ....نه می گویم خوب است نه می گویم بد است.... فقط عجیب دلم می خواهد با دستی زیر چانه زیستنشان را نفرت و عشقشان را تماشا کنم ....بعضی ها از بعضی های دیگر زنده ترند... در زیستن غرق اند شاید دارند خفه می شوند ولی من باز هم دوست دارم با دستی زیر چانه تماشایشان کنم!
|
||
|
|
|
|
|
در فراسویِ مرزهایِ تنات تو را دوستمیدارم. در فراسویِ مرزهایِ تنام تو را دوستمیدارم. در فراسوهایِ عشق تو را دوستمیدارم، در فراسوهایِ پرده و رنگ.
------------------- آیدا در آیینه.....احمد شاملو |
||
|
+
نوشته شده در 90/11/30ساعت 18:21 توسط نسیمه
|
||
|
|
|
|
|
یك نفس با ما نشستی خانه بوی گل گرفت خانه ات آباد كین ویرانه بوی گل گرفت
از پریشان گویی ام دیدی پریشان خاطرم زلف خود را شانه كردی شانه بوی گل گرفت
پرتو رنگ رخت با آن گل افشانی كه داشت در زیارتگاه دل پروانه بوی گل گرفت
لعل گل رنگ تو را تا ساغر و می بوسه زد ساقی اندیشه ام پیمانه بوی گل گرفت
عشق بارید و جنون گل كرد و افسون خیمه كرد تا به صحرای جنون افسانه بوی گل گرفت
از شمیم شعر شور انگیز آتش عاشقان ساقی و ساغر می و میخانه بوی گل گرفت
علی آذرشاهی |
||
|
+
نوشته شده در 90/11/29ساعت 23:51 توسط نسیمه
|
||