|
|
|
|
|
کودکان زیر 15 سال خود را از خواندن متن زیر به شدت منع کنید در غیر این صورت عواقبش پای خودتان ! آن وقت ها از بازار داغ بازی های کامپیوتری خبری نبود یعنی از ته کامپیوتری نبود که متعلقاتی داشته باشد یا نه... فوقه فوقش از همین بازی هایی موسوم به آتاری بود که به تلویزین ها وصل می شد و فیلم هایی شبیه خشاب تفنگ داشت و دسته ای و دکمه ای وآدمکی گیج و گنگ که بیخودی با اشاره ی دکمه ای بالا پایین می پرید و دست از پا که خطا می کردی می افتاد در پرتگاهی و گیم اُور می شدی می رفت پی کارش ...تازه همین هم هر جایی پیدا نمی شد تک وتوکی از بچه ها که فلان فامیلشان آن وره آب ها بود یا نه بابایش در کویت کار می کرد داشت ....این قضیه ی بابای کویتی داشتن هم ماجرایی بود برای خودش آنقدر همه چیزهای خوب از کویت می آمد که امر بر من یکی مشتبه شده بود که کویت مرکز دنیاست ...اصلا اتوپیایی شده بود برای خودش.فکر کنم یک بار هم در همان عالم کودکی نذر کردم پای پیاده هم شده یک بار بروم کویت! کارتون های زمان ما هم حال و هوای خودش را داشت ...داستان بچه های یتیمی که به دنبال مادرشان می گشتند و ما یک هفته طولانی در خماری می ماندیم تا شاید این بار فرجی حاصل شود عاقبت امر یکی مثل نل مادرش را مرده پیدا می کرد ...یا یکی مثل هاچ جد و آباد همه را جلوی چشمشان می آورد تا بعد از صد و بیست سی قسمت علافی مادرش را پیدا کند یا آن یکی کوزت در به در را که دیگر ولش کن البته از عاقبت به خیری اش نمی توان گذشت...الیور توییست هم که جای خود داشت ...دیدوید کاپرفیلد هم ...اصلن بی خیال. یکی دیگر از تفریحات سالم بچه های زمان ما زدن زنگ درهمسایه و فرارکردن بود ...از شما چه پنهان هیجانش چنان آدرنالینی به خون آدم سرازیر می کرد که حتی نمونه اش را در پینت بال امروزی هم نمی توان پبدا کرد...به خدا اگر دروغ بگویم ! یادم می آید در نشریه ی کیهان بچه های آن روز حتی شعری هم در نکوهش این بچه های بد چاپ شده بود که عمق فاجعه را نشان می داد هنوز یادم هست" تق تق به در خورد// از جا پریدم// در را گشودم// کسی را ندیدم// فهمیدم آری// یک بار دیگر// یک بچه ی بد// کوبیده بر در" عکس بچه ی بد را هم کشیده بود که خدا را شکر شباهتی به من نداشت....من در هر صورت نمی خواستم خیلی بد باشم فقط نیاز به اندکی هیجان داشتم ...فاصله ی زدن زنگ در و مخفی شدن د ر بهترین مکان ممکن و دیده نشدن استراتژی جنگی بالایی می طلبید ....ماهم که بچه های نسل جنگ بودیم....... نبودیم؟!! بچه شری نبودم (تعریف از خود نباشد البته ) بنابراین می خواستم در عوض هیجانی که می گیرم کاری کرده باشم ... به سرم زد نقاشی بکشم بگذارم داخل پاکت و از لای در خانه ی همسایه ها بیندازم داخل زنگ را بزنم و الفرار ... نقاشی می کشیدم و این تمام هنر من در ان روزگار بود که داشتم همین طور مفت و مجانی در طبق اخلاص به این و آن تقدیم می کردم حالا زمانش بماند که وسط ظهر تابستان بود و ملت در خواب ناز بودند .قبول دارم اندکی بد موقع بود .. تا انجایی که حافظه ام یاری می کند دوباربیشتردست به این عمل انتحاری نزدم ...بار دوم اشتباهن برگه امتحان نقاشی ام را با اسم و فامیل گذاشته بودم داخل پاکت و پست کرده بودم!!!! D: الان هم به یاد ایام کودکی زنگ در خانه شما را مجازاً می زنم و نقاشی ام را برایتان پست می کنم و فرار می کنم ... ;) بعد نوشت: همین الان فهمیدم که کیامهر پست بنده را اینجا لینک داده این برای من به اندازه ی گرفتن جایزه گلدن گلاب اصغر فرهادی شیرین بود در ضمن فکر کنم در لیست کاندیدای ده پست برترش هم قرار بگیرم که آن هم در حد نامزدی اسکار "جدایی نادر از سیمین " ارزش داشت !
ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
اخبار می گوید همه چیز خوب است و مردم ما خوشبتند .... و من یاد گزمه هایی می افتم که شب هنگام با فریاد "شـــــــــــــهر در امــــــــــــن و امــــــــــــــــان اســـــت" آرامش یک خواب آسوده را از چشم مردمان شهر می ربودند.... برچسبها: گزمه |
||
|
|
|
|
|
با اون موهای ژولیده به شیدا زده ها می مونست چشمهاش مثه چشمه ای بود که عکس ماه تو ش افتاده و دو تا سنگ ریزه همین الان توش پرت کرده باشی یه نوری انگار توی چشماش می لرزید ... مثه کسی که با چشم باز داره خیالبافی می کنه حرف زدنش سکته داشت و شیرینی کلامش به همین بود شعراش به شعرای بقیه نمی برد همه می دونستن با تمام تفاوت های فاحشش دوست داشتنیه .... حسین پناهی را می گم یه کتاب لاغر و باریکش این روزا منو گرفتار خودش کرده و اون وسط این یکی تک ستاره ای بود که چشمک می زد... ((درک زیبایی درکی زیباست. سبزی سرو فقط یک سین از الفبای نهاد بشری! حرمت رنگ گل از رنگ گلی گمگشته است عطر گل، خاطره ی عطر کسی است که نمیدانیم کیست، می آید یا رفته است؟ .....)) آوای پرنده ها را ترجمه می کردی به تمام زبان های عشق زنده ی دنیا واقف بودی.... بگذار بگویند دیوانه بود تو را چه باک که راز چشمه ها را می دانستی ... بگذار بگویند مجنون ... فقط به من بگو رمز آن همه ژرفای نگاه را.... -------------------------------------------------------------------------------------- پ.ن: انتهای کتاب سلام ،خداحافظ مرحوم حسین پناهی خطاب به "صاحب موسوی" همسر دخترش آنا جمله ی جالبی دارد.........." گوشه ی قشنگ دلم را به صاحب بهترین صفا و معرفت ها دادم...خوشا حلالش" روحش شاد |
||
|
|
|
|
|
زمان ما کارتون هایی بود درباره ی دیوهایی که سه سوت بوی آدمیزاد را تشخیص می دادند .. حالا اما..... فکر کنم همه اش تقصیر این عطرهای تند فرانسوی باشد!! |
||
|
|
|
|
|
مدادهای سیاه را محکوم می کنی که به فریبکاری چشمانم کمک می کنند یادت رفته شاید... من همدست حوایم بی گناه ترین فریبکار تاریخ که هیچگاه تبرئه نشد...... |
||
|
+
نوشته شده در 90/10/02ساعت 10:29 توسط نسیمه
|
||
|
|
|
|
![]() کاری از مانا نیستانی |
||
|
|
|
|
|
گابریل گارسیا مارکز به سرطان لنفاوی مبتلاست و میداند عمر زیادی برایش باقی نیست.بخوانید چگونه در این نامهی کوتاه از جهان و خوانندگان خود خداحافظی میکند: اگر پروردگار لحظهای از یاد میبرد که من آدمکی مردنی بیش نیستم و فرصتی ولو کوتاه برای زنده ماندن به من میداد از این فرصت به بهترین وجه ممکن استفاده میکردم. به احتمال زیاد هر فکرم را به زبان نمیراندنم، اما یقیناً هرچه را میگفتم فکر میکردم. هر چیزی را نه به دلیل قیمت که به دلیل نمادی که بود بها میدادم. کمتر میخوابیدم و بیشتر رویا میبافتم؛ زیرا در ازای هر دقیقه که چشم میبندیم، شصت ثانیه نور از دست میدهیم. راه را از همان جایی ادامه میدادم که سایرین متوقف شده بودند و زمانی از بستر بر میخواستم که سایرین هنوز در خوابند. اگر پروردگار فرصت کوتاه دیگری به من میبخشید، سادهتر لباس میپوشیدم، در آفتاب غوطه میخوردم و نه تنها جسم که روحم را نیز در آفتاب عریان میکردم. به همه ثابت میکردم که به دلیل پیر شدن نیست که دیگر عاشق نمیشوند، بلکه زمانی پیر میشوند که دیگر عاشق نمیشوند. به بچهها بال میدادم، اما آنها را تنها میگذاشتم تا خود پرواز را فرا گیرند. به سالمندان میآموختم با سالمند شدن نیست که مرگ فرا میرسد، با غفلت از زمان حال است. چه چیزها که از شماها [خوانندگانم] یاد نگرفتهام ... یاد گرفتهام همه میخواهند بر فراز قلهی کوه زندگی کنند و فراموش کردهاند مهم صعود از کوه است. یاد گرفتهام وقتی نوزادی انگشت شصت پدر را در مشت میفشارد، او را تا ابد اسیر عشق خود میکند. یاد گرفتهام انسان فقط زمانی حق دارد از بالا به پایین بنگرد که بخواهد یاری کند تا افتادهای را از جا بلند کند. چه چیزها که از شما یاد نگرفتهام ... . احساساتتان را همواره بیان کنید و افکارتان را اجرا. اگر میدانستم امروز آخرین روزی است که تو را میبینم، چنان محکم در آغوش میفشردمت تا حافظ روح تو گردم. اگر میدانستم این آخرین دقایقی است که تو را میبینم، به تو میگفتم «دوستت دارم» و نمیپنداشتم تو خود این را میدانی. همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلتها به ما دهد. کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آنها علاقه و نیاز داری. مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش میکنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن. هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری. خودت را مجبور به بیان آنها کن. به دوستان و همهی آنهایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت. ... . همراه با عشق. گابریل گارسیا مارکز ********************* پ.ن: می دونم که همه ما این نامه را هم مثل خیلی حرفهای خوب دیگه می خونیم ، لبخند می زنیم و تحسینش می کنییم و با پا از روش عبور می کنیم !!و روال هر روز زندگیمون را از سر می گیریم ولی .......wink |
||
|
|
|
|
|
مظاهر ظلم که کهنه میشود برائت جستنش آسانتر می شود .... ظلم امروزاما دستان کوچک دختران گلفروش و پسران کوچک کار است....ظلم امروز فرزند شش ماهه ای است که منگ و گیج و همیشه خواب برای تکدی گری دست به دست داده می شود.....ظلم امروز دیو افیونیست که دو دست جوانانمان را از هستی ساقط کرده است....شرح ظلم امروزرا اگر بگویم می شود مثنوی هفتاد من....ظلم امروز بماند برای آیندگان تا بی عذاب وجدان پای روضه اش گریه کنند. ************* پ.ن: توفیق اجباری این ایام یعنی مجبور باشی همه قسم مداحی و روضه داخل مینی بوس گوش بدی ...شاید رستگار بشیم!! |
||
|
|
|
|
|
شده بود یه عادت خوب ماهی یکی دوبار خودم از خودم دعوت می کردم برای خوردن نسکافه ای کاپوچینویی چیزی تو یه کافی شاپ دنج که کسی ما دو تا یعنی خودم و خودم را نبینه! در حالی که قبلش سر راه مجله ای روزنامه ای کتابی می خریدم....مجله را باز می کردم .... یه قلپ قهوه می زدم یه خط خوندنی....نوشیدنیه می شد مزه ی خوندنیه ... یکی از ین یکی از اون تا یکیش بالاخره تموم می شد که البته نوشیدنی های کافی شاپ ها چون اصولن با قطره چکان سرو می شن !!زودتر کارش یه سره می شد. این مال زمان دانشجویی بود که خروارها درس روی سرم ریخته بود هیچ وقتی برای با خودم بودن نداشتم ...بر عکس این روزهام که تقربن نود درصد اوقاتم مال خودمه. تا اینکه یه بار که از کافی شاپ بر می گشتم به یه دوست قدیمی بر خوردم طبق معمول روزنامه توی دستم لوله بود...گفت : با کی بودی؟ گفتم هیشکی با خودم تنهایی ....کلی خندید و چشماشوگرد کردو گفت : چقده خودتو تحویل می گیری! کلی تو ذوقم خورد دیگه از اون روز هر بار خواستم خودمو به یه مهمونی یه نفره دعوت کنم این فکر میومد سراغم که شاید هر کسی منو ببینه که دارم نزدیک یک ساعت برای خودم وقت می گذرونم با خودش فکر کنه من چه آدم خود تحویلی هستم!! و این فراغت خوب کنسل شد رفت پی کارش... قضاوت های ما به همین راحتی می تونه زندگی دیگران را تحت تاثیر قرار بده ... ما مردم شهرهای کوچیک همیشه قبل از هر کاری باید نیم نگاهی به این که مردم درباره ی ما چی فکر می کنن داشته باشیم خیلی وقت ها روی قسمت زیادی از علایق و سلایقمون خط کشیدیم تا خلق الله از ما راضی و خوشنود باشند..زهی خیال محال! بر عکس بچه های دهه هفتادکه سدهای همه ی هنجار ها و نا هنجار را در نوردیدند ما بچه های دهه پنجاه و شصت در حصار های متعددی رشد کردیم برای تک تک آزادی های مشروعمون حتی با جامعه جدال کردیم....نسل ما نسل پرنده های قفسی بود! |
||
|
|
|
|
|
دختری می شناسم در این حوالی که صبحانه اش نیمروی خورشید است و شبها لیوانی از راه شیری سر می کشد. گیسوانش را که باد می بافد و بر دوش شب می افکند، ستاره ها به احترامش بر خاک می افتند... دخترک که می خندد گویی هزار پروانه آواره از لبانش پرواز می کند و بر شانه ی هزار گل لانه می کنند.. پیراهنش از باد است و عطر دریا می دهد تمام تنش .....و وسعت نگاهش تمام کویرهای دنیاست انگار... چشمانش را که باز می کند سپیده سر می زند و برق نگاهش صاعقه ای را ماند عظیم دخترک که می خوابد خیال های دور زاییده می شود از رویای شبانه ی او... ماه هر روز از سرپنجگان او به آسمان رها می شود ... خاک روزی پنج بار بر پیشانی اش سجده می کند و آب در زلالی دستانش وضو می گیرد آتش می سوزد از گدازه ی عشقی که درون سینه اش جاریست... دختری که می شناسم کیمیاگر قابلیست ...هر روز نفرت می خرد اما عشق می فروشد.. دستانش حجر کریمه است... سنگ را طلا میکند... ونگاهش مردگانی را زنده..........
|
||
|
|
|
|
|
هر کی ندونه دوستانی که وبلاگ بنده رو فالو می کنن می دونن که سابق بر این از پاییز دل خوشی نداشتم...تو یه پستی که الان حذف شده سال گذشته همین موقع ها بود که داد و فریاد می کردم که ای کاش پاییز می رفت و بهار می اومد... اما امسال .....با این برگ ریزون قشنگ به نوعی به صلح رسیدم البته این صلح هم ماجرای شگفت خودش رو داره. سالهای سال دوفصل از زندگیم رو خط کشیده بودم البته خط روی پاییز پر رنگ تر بود....پاییز زردرنگ رو همون بهاری که عاشق بود رو اعدام!! کرده بودم. خیلی از روزهای زندگیمون رو هم به بهانه دوست نداشتن حذف کردیم به امید روزهایی که دوست داریم غافل از اینکه روزهای خوب و بد عمر ما هستند هر قسمتیش رو که حذف کنیم قسمت زیادی از زندگی رو نادیده گرفتیم بعد با خودمون گفتیم چرا قطار عمر سریع السیره! با روزهای زندگیمون که آشتی کنیم جریان زندگی هم متعادل تر میشه... "همه چیز اگر کمی تیره می نماید ...باز روشن می شود زود اما فراموش نکن بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید و لیموهایی ترش تا که شربتی فراهم شود و گاه روزهایی در زحمت تا که از ما انسانهایی توانا تر بسازد خورشید دوباره خواهد درخشید زود خواهی دید" |
||
|
|
|
|
|
فقط می خواستم بگویم گرچه مینیمال ها یا همان کوته نوشت ها یه به تعبیر قدیمی تر جملات قصار با سرعت زیادی نوشته می شنود و چکیده خلاقانه ای است از تمام افکاریست که در سر می پرورانیم با اندکی طنز تلخ یا شیرین با کمی چاشنی ترشی و شوری و خلاقیت اما با همان سرعتی که خلق می شوند با همان سرعت خوانده شده و گاهی با همان سرعت از یاد می روند. خودم هم گاهی ناخنکی زده ام به این نوع نوشته ها و دوستشان دارم برای تویسنده اش بیشتر می ماناست تا برای خواننده هایش ... زود می اید و می رود با سرعت ویییییژ! و لبخندی آنی و کات.... کاش مینیمالیست های ما دست از تعصب "صرفا" کوتاه نویسی برمی داشتند. هر جمله ای برای در یاد ماندن احتیاج به پشتوانه دارد به یک داستان به یک سناریو به یک روایت به یاد ماندنی .البته گاهی این مینیمال ها روایتگر داستان زندگی روزمره همه ماست داستانی بدون راوی که همه در ذهن داریم اینگونه مینیمال ها هم در خاطره حفظ می شوند ولی در کل من لذت خواندن یک داستان طولانی را هنوز هم به کوته نوشت خوانی ترجیح می دهم. **************************** پ.ن: " درقفس را باز بگذار پرنده اگر تو را عاشق باشد برشانه ات می نشیند" از:واژه های خیس
|
||